اثاث کشی!!!
درود بر شما دوستان خوبم. از این به بعد به آدرس های زیر مراجعه کنید. تصمیم گرفتیم پرونده ی چندساله ای رو ببندیم که نذاشتن باز بمونه!
تاسیس آینده موسس می خواهد و اهل معرفت, اهل اندیشه و اهل هنر, موسسین آینده هستند.
درود بر شما دوستان خوبم. از این به بعد به آدرس های زیر مراجعه کنید. تصمیم گرفتیم پرونده ی چندساله ای رو ببندیم که نذاشتن باز بمونه!

نمیدانم من به دور دنیا میچرخم یا دنیا به دور من که عمریست به دور خود میچرخم، میچرخد. عجب بازی مرموزیست چرخش دو چرخدندهی ماهر به دور هم. تقلای هردو همت به نابودی دیگریست؛ اما هیچکدام نمیدانند که فرمان دستی آنها را بازی میدهد و اگر اراده کند تا آخر دنیا تقلای مضحک هردو را به درازا میکشاند. من، به تو ای چرخشگر بیهوش و حواس، دنیای همیشه حاضر، رقصندهی بیجیره و مواجب که دست در دستان من داری، میگویم: "بیا باور کنیم آن دستی را که من و تو را میچرخاند و میگریاند و خودش با صدای گریهي زنگ زدهي ما، همهي بازی را صاحب میشود.
1/10/89

یک عمل طبیعی
هیچ راه دیگهای نداشتم. هرکی جای من بود، این کارو میکرد. اونوقتی که شماها، با یه فنجون قهوه تو دستتون داشتین نقشههارو ورانداز میکردین، من و تام داشتیم از سرما یخ میزدیم. اون خونهی لعنتی متروکه بود. هیچی توش پیدا نمیشد. بیرون از اونجا جز سرمای سیاه و برف هیچی نبود. اون عوضیا هر جنبندهای رو میکشتن. هیچ با خودتون فکر کردین که ما یک ماه تمام توی اون دالون مرگ باید چیکار میکردیم؟ حالا بهجای اینکه یکی از اون مدالای افتخارتون رو بهم بدین دارین ازم می پرسین چرا از زور گرسنگی تام اندرسونو خوردم؟
قانون
- اومدم همه چیزو تموم کنم.
(مرد، درحالی این جملهرو گفت؛ که جفت دستاش، تو جیبای بارونیش بودو چشم از چشمای گرد شدهی استیون برنمیداشت.) ادامه داد:
- میخوام مث آدمای دیگه رفتار کنم.
استیون، دستپاچه از رو کاناپهی پوسیدهاش بلند شد با لرزش خفیفی تو صداش گفت:
- ب..ه.تره ا..ین موضوع رو ب..ا ص..حبت حلش کنیم.
- نه، فایده نداره، دیگه نمیتونم صبر کنم. قانون عوض شده؛ اونجارو ببین…
(مرد بارونیپوش از پنجره دو نفر آدم و به استیون نشون داد که با خنده، تا سرحد مرگ به صورت همدیگه مشت میکوبیدن. یکیشون از پا دراومد و اونیکی کیف پول رقیبشو برداشت و خیلی آروم از صحنه دور شد.)
- اما ما میتونیم…
(مرد پالتوپوش استیون رو خفه میکنه، کلید آپارتمان رو برمیداره و از پلهها پایین میره.)
- تاکسی…

نگاهی دیگر به برنامهی سینمایی هفت
پیام نیکفرد
«هفت» برنامه ای است که چند ماهی میشود به بهانهی بررسی مسایل روز سینمای ایران هر هفته به روی آنتن شبکه سه میرود. اگر بخواهیم به طور کلی در مورد این برنامه نظر بدهیم و با دو واژه ی جامع «خوب» یا «بد» آن را بسنجیم، نگارنده شخصاً به خوب بودن آن رای می دهد. اکثر سینماگران و سینمادوستان وجود برنامه ای مثل «هفت» را غنیمت شمرده و آن را به فال نیک میگیرند. اما زمانی که پخش این برنامه از رسانه ملی آنهم از پربینندهترین شبکهی آن شروع شد با توجه به خط مشی صدا و سیما و مسئولان آن میشد بسیاری از اتفاقات رخ داده طی چند ماه اخیر را پیشبینی کرد. در این مطلب روی سخنم فقط و فقط با فریدون جیرانی است، کسی که هنوز هم میتوانم برای اجرای بی نظیرش در «دو قدم مانده به صبح» دوستش داشته باشم. برای رسانهی ملی کار کردن مطمئناْ یکسری محدودیت های خاص را هم برای هر فرد به وجود میآورد. ولی به نظر شما پذیرش این محدودیتهای اجباری در چه صورتی باید انجام بگیرد؟ اینکه آدم به خاطر آنچه که به مصلحت است پا روی تمام اعتقادات و باورهایش بگذارد درست است؟ همسویی برنامه ی «هفت» و مجری محترمش با جریانی خاص که جز نابودی هنر افکار دیگری را در سر نمیپروراند صدای بسیاری از هنردوستان حتی کسانی که با اشتیاق این برنامه را دنبال می کنند در آورده است.
ماجرای پرداختن به سینمای اکران و فیلم های به اصطلاح مبتذل را به یاد بیاورید، چرا میزگردهایی که تا ساعت ۲ بامداد ادامه پیدا میکرد، حالا بعد از گذشت چند ماه از آن بحثها و مناظرهها نباید بر روی فیلمهایی که روانهی اکران یا وارد شبکه نمایش خانگی میشوند هیچ تاثیری بگذارد؟ حاصل آن همه جنجال، اکران سه فیلم نازل بعد از عید فطر بود که همچنان هم ادامه دارد!! نتیجهی آن صحبتها را باید بپذیریم زیرا گردانندهی برنامه هنوز آنقدر که باید جرات پیدا نکرده که به جای ارتباط تلفنی با مدیر شرکت قرن ۲۱ با جناب آقای سجادپور تماس بگیرد و به او بگوید آقای سجادپوری که میگویید « اجازه ی راهیابی فیلمهای سیاه را به جشنوارههای خارجی نمیدهیم چون با آبروی این مملکت بازی میکنند، یا اینکه ما به هر فیلمنامهای اجازهی ساخت نمیدهیم» فیلمی مثل «هیچ» آبروی این مملکت و سینما را می برد یا «به روح پدرم»؟ اگر به هر فیلمی اجازهی ساخت نمیدهید پس «گردان آبنبات چوبی» چیست؟؟
یا مثلاْ ارجاعتان میدهم به اختلافات معاونت سینمایی با خانه سینما که به هیچ وجه در برنامه مطرح نشد. آقایان سجادپور و شمقدری چند بار به برنامه دعوت شدند؟ یا آقای عسگرپور مگر بعد از جشن خانه سینما با آن همه حواشی ای که از طرف معاونت سینمایی پایه ریزی شده بود، به برنامه نیامد؟ توی این نشستها در مورد همه چیز بحث شد به جز بزرگترین دغدغه ی سینما دوستان یعنی عدم همکاری این دو طیف سینمایی، حالا با هر نگاه و سلیقهای که می خواهند باشند. فریدون جیرانی حتی یک بار دلیل این همه اختلاف و جنجال را از هیچکدام از مهمانانش نپرسید. در عوض دیدیم که چگونه در شروع یکی از برنامههایش خیلی شتابزده و عجیب به منتقد جوانی تاخت که در مجله «فیلم» همین موضوع را به نقد کشیده بود.
کسانی که مسئولیت بخشهای مختلف برنامه از جمله نقد فیلم، معرفی فیلم و اخبار به عهده ی آنان گذاشته شده به طور حتم با نظر مجری برنامه انتخاب شده اند ولی همواره شاهد بحثهای بسیار سطحی دو طرف یعنی مجری و مسئول فلان بخش بودهایم که جمعه شب گذشته به اوج خود رسید و شاهد لج و لجبازی ای واقعاً کودکانه بین امیر قادری و فریدون جیرانی بودیم. اصرار فریدون جیرانی مبنی بر عدم دخالت نظر شخصی و پرهیز از مقایسهی فیلم «ملک سلیمان» با دیگر فیلمها از یک سو و دستپاچگی قادری در مواجهه با رفتار عجیبتر از هر هفتهی جیرانی از سوی دیگر باعث ایجاد یکی از سطحیترین آیتمهای «هفت» طی چند ماه اخیر شد. در کارشناسی و اطلاعات مفید جیرانی شکی نیست ولی به رخ کشیدن آن مطلقا کار درستی نیست و نبوده. چه خوب است که جیرانی مدام به میان حرف مهمانانش نپرد و با جملههای کلیشه ای خود، آنها را به تمسخر نگیرد.

تهیهکننده و کارگردان: علیرضا رئیسیان. فیلمنامه: مصطفی رستگاری (بر اساس رمان «چهلسالگی» نوشتهی ناهید طباطبایی). مدیر فیلمبرداری: محمود کلاری. موسیقی: کریستوف رضاعی. بازیگران: لیلا حاتمی، محمدرضا فروتن و عزتالله انتظامی.
خلاصهی داستان:
«چهل سالگی آغاز میانسالی است. خیلیها در این دوره یاد گذشته میکنند و عشقهای قدیمیشان را به یاد میآورند و قصههایشان را مرور میکنند و شاید برای بچههایشان بخوانند: روزی پادشاهی در میان مردم چشمش به دختر جوانی افتاد و عاشق او شد. پادشاه تا دختر را به قصرش آورد، دختر بیمار شد. هیچکدام از طبیبهای شهر نتوانستند بیماری دختر را تشخیص دهند. پادشاه دست به دعا برداشت و در خواب طبیب پیری را دید…»
سینمای اقتباسی، مقولهای که در ایران کمتر به آن توجه می شود، از حساسیت بالایی برخوردار است. از برگرداندن یک رمان به فیلم، که هوش، ذکاوت و دید سینمایی فیلمنامهنویس را میآزماید؛ تا بحث وفاداری به متن، که خواهناخواه در تبدیل داستان یا کتاب به فیلمنامه مطرح است، از حواشی سینمای اقتباسی هستند. در سینمای اقتباسی، آثار شاخصی را از کارگردانانی همچون داریوش مهرجویی و کیومرث پوراحمد شاهد هستیم. کارگردانان خوشذوقی که دید سینماییشان به قوت فیلمهایی چون «گاو» و «اتوبوس شب» کمک کرده است. آثار خوب اقتباسی در ایران انگشتشمارند و به این دلیل، فیلم چهل سالگی، هرچقدر هم که شعاری ساخته شده باشد، بازهم مورد توجه است و میتوان از آن بعنوان یک اثر قابل توجه نام برد.
«چهلسالگی»، به نوعی «اقتباس در اقتباس» است. زیرا مصطفی رستگاری، نویسندهی فیلمنامه، در اقتباسش از رمان «چهلسالگی» نوشتهی «ناهید طباطبایی»، از یکی از مشهورترین حکایات کهن ایرانی در مثنوی مولوی هم استفاده کرده است؛ «کنیزک و پادشاه، در دفتر اول مثنوی مولوی».
«چهلسالگی»، یک اقتباس وفادارانه به متن نیست، زیرا همانطور که در توضیحات آن آوردهاند، یک «برداشت آزاد» از کتابی به همین نام است. و این مسأله در روند فیلمنامه نیز بسیار مشهود است. در رمان چهلسالگی، داستان حول آلاله و در فیلم، فرهاد، پیش میرود. البته این را ربط دادهاند به کاگردان و نویسندهی فیلم که مرد هستند و آن را مردانه ساختهاند. در مقایسهی فیلم و کتاب، به تغییراتی فاحش برمیخوریم که توجیه رستگاری برای آن: «تبدیل به یک اثر سینمایی» است.
«بی حق دانستن خویش، بزرگوارانهتر است از برحق دانستن، بهویژه آنگاه که حق با تو باشد. هان، کجا میتوان یافت آن عدالتی را که، عشقی است با چشمان باز. پس برایم عشقی را بنیاد کنید که نه تنها بار تمام کیفرها، که بار تمام گناهان را نیز بکشد! پس برایم عدالتی را بنیاد کنید که از گناه همه درگذرد، جز قاضیان.» «فریدریش نیچه»
«چهلسالگی»، از آغاز تا پایان، درگیر نوعی قضاوت است. قضاوتی که از پشت پرده انجام میگیرد و تنها دخالتی که قاضی میتواند در آن داشته باشد، کنار کشیدنش از همهی ماجرا و «نظارهگریِ بیرونی» است. بازخوانی یک پروندهی قدیمیِ عاشقانه و احضار فرهاد، نگار و کوروش کیان در محضر قاضی. اینبار، بعد از ببستسال، بهار، دختر فرهاد (محمدرضا فروتن) و نگار تمدن (لیلا حاتمی)، بیآنکه خود خبر داشته باشد، وکیل خانوادگی فرهاد و نگار میشود. فیلم، با استفاده از فلاشبکهای ناکارآمد و نوع شیوهی روایتی که برای خود انتخاب کرده است، سعی در «به قضاوت» واداشتن مخاطب دارد؛ اما از آنجایی که «چهلسالگی» یک فیلم دیالوگ محور است با پیامهای زمخت، در این أمر موفق نیست.
به عقیدهی «اسلاوی ژیژک»، گزینهی حقیقی در خصوص تروماها یا آسیبهای تاریخی، انتخاب بین یادآوردن یا فراموش کردن آنها نیست. آسیبهایی که ما آمادگی یا توانایی به یادآوردنشان را نداریم با شدت و حدتی بیش از پیش بر ما ظاهر میشوند. بدین ترتیب باید این تناقض را بپذیریم که ما برای اینکه یک رویداد را واقعاً فراموش کنیم، باید نخست، نیروی خود را بسیج کنیم تا آن را کاملاً بهیاد آوریم.
در فلیم «چهلسالگی»، نگار تمدن، شاید در ظاهر فردی ملتهب نشان داده شود، اما در باطن با حسرتِ «یادآوری گذشته» بسیار عادی برخورد می کند؛ یا حداقل هیچ التهابی در باطن او نمیبینیم. اما فرهاد، تمام نیروی خود را بسیج میکند تا گذشته را بهیاد آورد؛ با آن روبرو میشود، و فراموشش میکند. او «خود» را به قضاوت میگذارد.
با رفتاری که فرهاد از خود نشان میدهد، این سؤال مطرح میشود که «آیا فرهاد آدم شریفی است؟» نوع برخورد فرهاد با اطرافیان، بهخصوص همسر و فرزندش او را در نظر ما، در شمایل یک قاضی، باورپذیرتر میکند تا یک کارگذار بورس. در این مورد هم چند نکتهی قابل اشاره وجود دارد:
- فرهاد، هنگامی که با عصبانیتِ سرمایهگذار بورس مواجه میشود، میگوید: «نمیداند چه لطفی دارم در حقش میکنم.» این نوع شعار دادنها در فیلم، کم نیست. و همینطور تکرار متوالی «خبرت هست که در شهر شکر ارزان است». البته قبل از آن، مقدمهچینی برای ورود دستگاه استراقسمع به داستان، بسیار مصنوعی و از نظر نگارنده کار نشده و هجو است. شخصیت فرهاد در مواجهه با این دستگاه هم بهنوعی متزلزل است. این شخصیت، که قسم خوردن برای شغلش را أمری حیاتی میپندارد، در جواب دوستش که آن دستگاه را برای درآوردن پول بیشتر به او پیشنهاد میکند، هیچ اشارهای به مسألهای اعتقادی نمیکند و تنها به یادآوری جرم این کار - آنهم چون با شغل سابقش مرتبط است - بسنده میکند. منطق استفادهی فرهاد از این دستگاه برای جاسوسی در زندگی خودش و استفاده از آن برای جذب سرمایهی بیشتر چیست؟ نکتهی اول جز این نیست که فرهاد در دید مخاطب، فردی شکاک و بدبین جلوه میکند، که این خلاف انتظارات رئیسیان است. نکتهی دوم هم شاید بهدلیل «بهترین بودن» یا یکجور خدمت به سرمایهگذاران است! در انتهای این مسأله ما تنها صدای سرمایهگذار را میشنویم که به داشتن یک همچین کارگذاری افتخار میکند. این مسایل، میتواند فیلمنامهی رستگاری را بهچالش بکشد. بهشخصه انتظار بیشتری از فیلم تازهی رئیسیان داشتم.
- نکتهی غیرقابل چشمپوشی، بزرگنمایی بهار است. در بسیاری از صحنهها شاهد سخنان خردمنشانهی بهار هستیم و از طرفی رئیسیان با قصههای شبانهای که فرهاد، برای او میخواند یادآور میشود که بهار، کودکی بیش نیست. نوع پرداخت شخصیت بهار، متزلزل است. زمانی که کوروش کیان برای دست دادن با بهار پیشقدم میشود و او از این کار خودداری میکند حاوی چه پیامی است؟ آیا این صحنه برای نشان دادن تربیت بهار به مخاطب به تصویر کشیده شده است؟
- باز اشارهای داریم به سکانس فرودگاه؛ بنابر سنت دیرینهی فیلمهایی که مسافری ایرانی از فرنگ دارند، برای نشان دادن اینکه شخص رنگ و بوی فرنگ گرفته است، تنها به یک دیالوگ فرنگی بسنده میکنند تا مخاطب را شیر فهم کنند که او سالهای زیادی را در خارج از ایران به سر برده است. کوروش کیان:
Je ne crois pas mes yeux
«چیزی رو که میبینم، باور نمیکنم.»
چهلسالگی، گرچه با استفاده از موزیک متن بسیار زیبای کریستوف رضاعی و میزانسنهای سینمایی و دخالت یک پیر دانا (با بازی خوب عزتالله انتظامی) سعی در قابل قبول کردن خود دارد، اما با سطحیانگاری، ما را با یک مثلث عشقیِ روشنفکرانه مواجه میکند. این فیلم برای نگارنده یادآور «کازابلانکا» به کارگردانی «مایکل کورتیز» و با بازی خوب «همفری بوگارت» و «اینگرید برگمن» است که یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما به حساب میآید. بررسی تشابهات این دو فیلم را به محفل و مجالی دیگر موکول میکنیم.
چهل سالگی بهترین نیست اما از لحاظ کارگردانی خوب و خوشساخت است. در این وانفسای کمدیهای سخیف و مبتذل، تجربهای از این نوع، آن هم در سینمای اقتباسی قابل ستایش است.
لینک مطلب در: آدم برفی ها

(آلن وارد کافه ای قدیمی شده ، و بعد از پیدا کردن مرگ ، با قیافه ای خونسرد پیش اون می شینه!)
-آلن: آ…خ ! این دیگه چه صندلی سفتیه…؟ جایی بهتر ازاین نبود برای قرار گذاشتن؟
(منتظر جوابه ، ولی ترجیح می ده خاکستر سیگارشو بتکونه!)
ه..ی مثلاً تو مرگ منی و منم قراره بمیرم ! هیچی نمی خوای بگی؟! از دفعه ی قبل که دیدمت کم حرف تر شدی!!
-مرگ: نه!
-آلن: چی…چی نه؟!
-مرگ: آخرین باری که ۲۰ کلمه،…… همش ۲۰ کلمه بیشتر حرف زدم ۵۰ سال دورم زدی!
-آلن: خوب، ببین، من اون موقع خیلی بی تجربه و جوون بودم…همش ۷۵ سالم بود ، خیال داشتم یه کمی بیشتر زندگی کنم.
-مرگ: خوب…حالا که گشتاتو زدی باید بگم وقت رفتنه…عمرت دوباره سر اومده پیرمرد!!
-آلن: بهتر بود زودتر می اومدی…من خیلی وقته که منتظرتم. الآن درست ۱۲۵ سالمه، و فکر می کنم باید ۲۵ سال پیش می مردم. من اینجا کارم تموم شده. دیگه از همه چی خسته شدم. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت.
(مرگ تحت تأثیر حرفای آلن قرار گرفته)
-مرگ: اگه دست خودم بود خیلی زودتر از اینا میومدم. ولی تو با اون بازی مسخره ت که راه انداختی اسمت و از لیست خارج کردی. ۵۰ سال طول کشید تا تونستم کارارو راست و ریس کنم.
-آلن:اُ…و ، نمی دونستم انقدر سرتون شلوغه، وگرنه خودم تقاضای کتبی می نوشتم.
-مرگ: آمار خود کشی رفته بود بالا…ما مرگا غافل گیر می شدیم. هر دفعه یه جای تازه، مترو، زیر زمین، خیابون، گاراژ…
-آلن: می فهمم…مسئولیت بزرگیه !…به هر حال من آمادم ، بگو باید چه کار کنم.
-مرگ: خوب، می دونی، این بار اوضاع یه کمی فرق کرده. ۵۰ سال پیش تو می تونستی همه چی رو با یه سکته تموم کنی. ولی حالا…اون بالاییا کمی سخت گرفتن…!
-آلن: اصلاً نمی خواد نگران باشی…هرجور باشه من حاضرم…! انقدر از اینجا خستم که با هر نوعش موافقم.
-مرگ: چه خوب، پس ۱ ساعت دیگه تو ایستگاه راه آهن می بینمت!
(مرگ و آلن از هم جدا شدند، و درست بعد از ۱ ساعت مرگ توی ایستگاه حاضر شد. آلن یه اسکناس ۱۰۰ دلاری گذاشته بود وسط ریل های راه آهن. مرگ با دیدن یه ۱۰۰ دلاری که انگار داشت بهش چشمک می زد رفت که برش داره…ولی دقیقاً همون موقع یه قطار خیلی گنده از راه رسید و اونو با خودش برد.)
-آلن: تو احمق ترین مرگی هستی که می تونم داشته باشم.
(آلن هنوز زنده ست و سیگار می کشه)
لینک این مطلب در: آدم برفی ها

مسعود دهنمکی، در یک نشست کارشناسی، در برنامهی هفت، دستهبندی مخاطبان سینما را نفی کرد. دهنمکی، عنوان «مخاطب خاص» یا «روشنفکر» را بیمعنی شمرد و در تعریف مخاطب، به این نکته اشاره کرد که همهی مردم، از هر قشر با هر سن و ذائقه، «مخاطب»، و آن هم «مخاطب عام» بهحساب میآیند.
سؤال این است که اگر مخاطبی، بین سینمای هنری و عامهپسند فرق بگذارد و مشکلپسندی او، سینما را تقسیمبندی و امتیاز دهی کند، آیا خود نیاز به دستهبندی ندارد؟ آیا میتوان مخاطبان «افراطیها» و «چهلسالگی» را بدون تفکیک، از نوع عام شمرد؟ درصورتی که ذائقهی مخاطبی که «پسر آدم ، دختر حوا» را میپسندد در مقابل مخاطبان یک کمدی، مثل فیلم آقای جهانگیری متفاوت است.
ایرادی که به این نظر وارد است، برمیگردد به خود سینما - سینمای ایران - و فیلمهای بحثبرانگیزی که اینروزها سینما و مخاطبان را به سیطرهی خود درآوردهاند.
موضوعی که بسیار ذهنمان را مشغول خود کرده، تعریف «مخاطب روشنفکر» از نظر دهنمکی و برداشت این کارگردان از «سینما» است. این فیلمساز عزیز، مخاطبی که به سینما میرود تا «سینما» ببیند را روشنفکر می نامد و جالب است که بلافاصله آن را نفی میکند؛ او معتقد است که این دسته مخاطب هم، در زمرهی مخاطبانِ «عام» شمرده میشوند.
به چه مخاطبی عام می گوییم؟
ویژگی بارز مخاطب عام، علاقهمندی به «رو» بودن داستان یا پیام فیلم است. به دیگر سخن، مخاطب عام، تنها درصورتی به تماشای فیلمی مینشیند که بتواند با آن ارتباط برقرار کند. هرچند که این تعریف برای مخاطب خاص نیز تأثیرگذار است. اما مخاطب عام علاقهمند است فضا و داستان فیلم به همان شیوهای روایت شود که در زندگی وجود دارد.
گفتیم مسعود دهنمکی شخصی که به سینما میرود تا «سینما» ببیند را، روشنفکر مینامد. این ابراز نظر، حاصل برداشتی سطحی از سینما و مدیوم تعریف شدهی آن است.
اینروزها، کمدیهای مبتذل و درام های سطحی بر پردهی سینما خودنمایی میکنند. با استناد به نظر این کارشناس، این فیلمها اگر از تلویزیون به تماشا گذاشته شوند هم، همان مخاطبان خودشان را دارند. زیرا در تلویزیون، دیگر آن دستهبندی عام و خاص - حداقل در ظاهر - وجود ندارد و بعنوان مثال، سریال «زیرهشت»، برای همه - عام - ساخته میشود. با این تفاوت که مخاطب تلویزیون میتواند شبکه را عوض کند اما در سینما به این صورت نیست.
چه تعریفی میتوان از سینما ارائه داد؟
سینما شاخهای از هنر است که در آن یک داستان به وسیلهی دنبالهای از تصاویر متحرک که بر روی نوار سلولوئید ثبت می شوند، نمایش داده میشود. یک نمایش سینمایی که فیلم سینمایی نامیده میشود، از عناصر تصویر (به صورت مجموعهای از عکس های متحرک) و صدا (گفتگو، موسیقی و…) تشکیل شدهاست. سینما جدیدترین شاخه هنر، معروف به هنر هفتم است که امروزه یکی از عمومیترین و محبوبترین تولیدات سرگرمی و هنری را ارایه میکند.
این تعریفی است که در «ویکیپدیا» میتوان یافت. اما جدا از همهی اینها، در سینما، بحثِ «زیباییشناختی»، «به تناسب درآمدن فرم و محتوا» و همینطور «ایجاد ارتباط ذهنی و بصری» مطرح است.
بعنوان مثال؛ فیلم «وقتی همه خوابیم»، استانداردهای سینما را کاملاً رعایت کرده است و در مقابل آن، فیلمی از جنس «سوپراستار» را شاهد هستیم که به لحاظ معیارهای تلویزیونیمان هم ضعیف است.
پس به این نتیجه میرسیم که کارشناس مهمان برنامهی هفت، بهجای آسیبشناسی سینمای ایران، صورت مسأله را پاک کرده است. همهچیز برمیگردد به رعایت مدیوم سینما. مخاطبی که سینما را برای سرگرمی انتخاب میکند ، مطمئناً نمیرود تلهتئاتر یا تلهفیلم ببیند. متأسفانه در سینمای ما ناخواسته جای تلویزیون و سینما تغییر میکند؛ «سنتوری» به تلویزیون میآید و «دهرقمی» به سینما میرود.
لینک این مطلب در: آدم برفی ها

شاهد دوم: همسایهی طبقهی پنجم مثل همیشه همون بارونی خاکستری رنگ تنش بود. پوسیده و رنگ پریده. صدای پاشو که شنیدم کنجکاو شدم ببینم اونموقع شب کجا داره میره. از لای در دیدم که با چه زوری اون ساک و جابجا میکرد. از پاگرد که پیچید دیگه هیچی ندیدم تا اینکه رسید جلوی در ساختمون…
شاهد اول: اول خودشو دیدم بعد یه چیز گنده که بهخاطر سوختگی لامپ این طبقه نمیشد تشخیص داد که چیه. مثل یه شبح شده بود. شبحی که انگار داره یه ساک و حمل میکنه. از پلهها رفت پایین و همونجا نشست. اون چیز گندهرو همونجا به حال خودش ول کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد. به گمونم گرمش شده بود، چون انگار داشت با یه چیزی خودشو باد میزد. سیگارش که تموم شد با همون وضع راه افتاد و رفت. از بالکن تو خیابون و دیدم که بهزور داشت یه ساک و از رو زمین بلند میکرد. بله، اون پیرمرد داشت یه ساک و جابهجا میکرد.
شاهد دوم: یه بار ساک و تا لبههای سطل آشغال آورد و دوباره از دستش افتاد. بار دوم خیلی سعی کرد که اونو بلند کنه اما خسته بود. روی ساک نشست و به سختی نفس کشید.
شاهد سوم: تمام پالتوش خونی بود. رنگش پریده بود. به گمونم تا حالا کسی رو نکشته! باید بار اولش بوده باشه که انقدر خسته شده. (میخندد) اون پیرمرد حتی نمیتونست شکم یه مرغ چاق و خالی کنه چه برسه…
شاهد اول: (حرف شاهد سوم را قطع میکند) اما جزء اون کسی نمیتونه مارتا رو کشته باشه…
بازرس: مارتا؟
شاهد دوم: اِاِ…مارتا همسایهی طبقهی چهارم ما بود.
- بود؟
- هست…میدونید؟ چندوقتیه که خبری ازش نیست و سارا حدس میزنه که اون مرده.
- اما خانم سارا نگفتن که اون مرده. گفتن که توسط همسایهی طبقهی چهارمتون کشته شده!
شاهد اول: خب من حدس زدم. مارتا…خب مارتا حیوونای زیادی تو خونش نگه میداشت.
بازرس: من هوز از مقتول چیزی نگفتم، اونوقت شما…
- شما حق ندارید منو اینطور سوالپیچ کنید.
- چرا همتون اونموقع شب بیدار بودین؟
شاهد سوم: من که گفتم، با سروصدای اون پیرمرد از خواب پریدم.
شاهد دوم: من هیچوقت شبا زود نمیخوابم.
شاهد اول: بتی، از بالا با من تماس گرفت و گفت اون داره یه ساک خونی رو مییاره پایین.
بازرس: اما شما گفتین لامپ طبقهتون سوخته بود و نمیتونستید تشخیص بدید که اون شیء چیه؟!
- اوه خدای من!! این آقا داره به من تهمت میزنه!
…
شاهد دوم: اوه سارا…سارا…تو همیشه یه احمق بودی. تو این چندسالی که همسایهایم یهبار نشد حافظهتو درست و حسابی کار بندازی.
شاهد سوم: من و با اینا قاطی نکنین. من یه پیرمردم و اصلا از عهدهی مُثله کردن یه زن برنمیام!!
بازرس: یعنی…یعنی شماها…
شاهد اول: مارتا باید اعدام میشد. اگه ما اونو نمیکشتیم حتماً قانون اینکارو میکرد.
بازرس: شما چطور این حق و به خودتون میدین؟ اصلا چرا؟
شاهد دوم: حیوونای اون همیشه کلی سروصدا میکردن. همه جا پر از فضلههای اونا بود. ماهم تنها بودیم و نمیتونستیم از عهده ی تمیز کردن ساختمون بربیایم. خود مارتا هم هیچوقت به این موضوع اهمیت نمیداد.
بازرس: چه بلایی سر حیووناش آوردین؟
شاهد سوم: این دوتا پیرزن اوناروهم تیکه تیکه کردن و با یه ساک فرستادن جهنم!
شاهد دوم: اون گربههارو تو کشتی…
شاهد سوم: من مـ مـ مـ من…
شاهد اول: آره درسته، درضمن این اندرسون پیر بود که پلهها رو بعد از اینکه ساک و گذاشتیم جلوی در اون طبقه پنجمیه تمیز کرد. اونوقت خودشو به موشمردگی میزنه. راستی، اون الآن کجاست؟ دلیل ما قانع کننده بود بازرس؟ مارو میبخشی؟ درست میگم؟
بازرس: شماها عقلتونو از دست دادین…

“فوکویاما” اندیشمند پست مدرنیست در بارهی نقد مینویسد: «نقد، روش بررسی در فرآیند گیرندهگی و دهندهگی ذهن است که در ارتباط دوسویه با نگرش نقادانه و ماهیت اثر شکل میگیرد.»
انگیزهی این نوشتار، حاشیههای ژورنالیستی برنامهی تلویزیونی «هفت» است و صدمهای که میگویند این برنامه ممکن است به سینمای ایران وارد آورد.
«هفت»، سعی در فرهنگسازیِ «فرهنگ نقدپذیری» در سینمای ما دارد. متأسفانه در جامعهی هنری ما، خصوصاً سینما، برداشتی که از نقد میشود، حُب، بغض، یکسونگری و قطعینگری است. این بیفرهنگی تا جایی پیش میرود که کارگردان یک فیلم تینایجری، با رفتاری که از خود نشان میدهد، نقد را به معنی «انتقاد صرف» میپندارد. بسیار شاهد بودهایم که بعضی از فیلمسازان ما، چه رفتاری با منتقدان داشتهاند و گاهی از عبارت «غرض و مرضهای فردی» استفاده کرده و میکنند.
«رابرت گیدمن»، نویسندهی اروپایی مینگارد: «پیش از این که در بحث ظرفیت شناسی، نقد، ظرفیت ارزشی دانسته شود، فرهنگ نقد پذیری ظرفیت ارزشی پنداشته می شود.»
میدانیم که نقد، تنها ابراز سلیقه نیست. هرچند که این مقوله جزء انکارناپذیر نقدنویسی است. نقد گونههای مختلفی دارد که شرحش در این مجال نمیگنجد. درخصوص برنامهی «هفت»، آنچیزکه در ظاهر میبینیم، تحلیل و بررسی منطقی و عادلانهی فیلمها است. به باطن آن کار نداریم، زیرا از قول اُسکار وایلد: «فقط آدمهای سطحیاند که برمبنای ظواهر داوری نمیکنند. راز جهان در آن چیزی است که آشکار است، نه آنچه به چشم نمیآید.»
حال ببینیم در ظاهر چه روی میدهد: یک منتقد، با دیدی کاملاً سینمایی، دربرابر یک کارگردان، از ضعف شخصیتپردازی میگوید. کارگردان که از قضا فیلمنامهنویس هم هست، از منتقد دلیل میخواهد؛ منتقد از انتظاراتی میگوید که از شخصیتِ پرداخت شده در طی فیلمنامه، میرود. کارگردان پاسخ میدهد بسیار خسته است و حال خوشی ندارد!
آیا نقد عادلانه، که بعد از سالها تجربه و درس پسدادن، بیرحمانه میخوانندش، سینمای ایران را از وضعی که درحال حاضر دارد، ناکارآمدتر میکند؟ تقلای کارگردانان و تهیهکنندگان در برابر منتقدی که ساختار فیلمی را بهچالش میکشد، آسیب است و آنوقت دست کم گرفتن سینمای ایران و گریز از واقعیت و دستآویزی به مخاطب عام - که عذر بدتر از گناه است - آسیب نیست؟
چشمپوشی از نقد و شرایطی که میتواند برای بهبود سینمای ایران به وجود آورد، همه نشأت گرفته از همان «فرهنگ نقدپذیری» است. اگر منتقدی وجود نداشته باشد، کارگردان ایرانی فیلم بینقص میسازد، چون از جمعی پرسیده است: «میخواهم به سینما بروم، چه فیلمی را پیشنهاد می کنید؟» و پاسخ شنیده است: «افراطیها!»
برنامهی هفت، فیلمسازانی را که ورای عنوان «مخاطب عام» پنهان شدهاند بهچالش میکشد. در همین برنامه، تهیه کنندهای که دم از مخاطب میزند، هنگامی که از طرف همان مخاطبان رد میشود، علت روی آوردن به فیلمهای سخیف و مبتذل را بخش خصوصی و بازگشت سرمایه میشمرد.
مسأله این است که اگر در همین برنامه فیلمی را به نقد بنشینند و از کارگردانش بهدلیل ساخت آن تقدیر کنند، «هفت» را به عنوان بهترین برنامهی سینمایی تلقی خواهد کرد اما با تقدیرهای ظاهری و سطحی، این سینما راه به هیچجا نخواهد برد.
«هفت»، برنامهای که از مجری تا طراحی دکور آن به نقد کشیده شده، در این وانفسا که سینمای ایران رو به زوال است، تنها کورسوی امید سینمادوستان، محسوب میشود. سالها فکر کردیم بهترینیم و کارمان به سوپرمارکتها کشید. بهتر است کمی باور کنیم که بدترینیم شاید باز به سینما بازگردیم.
لینک این مطلب در: آدم برفی ها

لینک این مطلب در: رادیو زمانه